زندگی بهم یاد داد که خودم باشم

 

     زندگی بهم یاد داد که خودم باشم، خود خودم، شاید این قشنگترین چیزی بود که بهم داد..

      یه وقت از ترس، یه وقتی از ضعف، از کمبود اعتماد بنفس، یه وقتی از تنبلی –به جای اینکه خودم رو اون طوری بسازم که میخوام، خودم رو اون طورکه می خواستم باشم، وانمود میکردم _ نقاب میزدم، شاکرم که خیلی کم پیش اومده که از سر ریا نقاب بزنم وخاطره چندش آوری از ریاکاری ندارم.

دارم هر روز بیشتر شکل خودم میشم.. و این بهتر از هر چیز دیگه بهم آرامش میده و وجودم رو سلامت میکنه.  

      

      بعد مدتها کورش باز یاد روز شمارم انداخت.. روزی که اگه بیاد هر چی که کردی عریان جلو چشم همه میاد! میگفت یه کارایی تو زندگیش کرده که جرئت نوشتنش رو نداره و بعد.. از قیامت گفت... وقتی اون جذاب و واقعی از خاطرات مهاجرتش گفت، یا از یه چیزای دیگه، همه تو دلشون احساس مهر نسبت بهش میکردن و میگفتن چه پسر ماهی، واسه همین از به قول خودش خطاهاش هم گفت، تا بت خودش رو واسه دیگران بشکنه –هر چند چیزای دیگه ای هم بود که روی گفتنش رو نداشت-  اما هرچی که بود چندان بوی ریا نمیداد.

     اگه پای حرفاش ننشسه بودم ......................... جزء اون دسته آدمایی بود که در واقعیت دور و برم هستند و ارتباط با هاشون رو – حتی در حد محدود کلامی-  در حد خودم نمیبینم.

     همیشه یه خصلتی توی بعضی آدما مثل کورش برام عجیب بود، اینکه آدم چطور از آنچه که خودش بهش میگه خطا.. جزء خاطرات خوب، شیرین و قشنگش یاد بکنه؟ یه جورایی خودش میگه دلیلش تجربه ای هست که براش داشته! اما یه جوری میگه که انگار اگه برگرده تو اون لحظه باز همون کار رو میکنه.. اگه واقعا به نظرش خطاست پس اگه برگرده نباید تکرار کنه.. وهنوز هم از اون حال و هوا دور نیست  اما من اگه اون چه که اسمش روخطا میذارم دوباره یا چند باره انجام بدم اگه بخوام از اون کار بعد از دفعه اولش یاد کنم، اسمش رو میذارم "خاطره لعنتی" 

      یا وقتی از خودش به عنوان مسلمون یاد میکنه من تعجبم میگیره من همیشه میگم اگه آدم مسلمونه باید مثل مسلمونا رفتار کنه یا مسلمونی یا نیستی.. نیمه مسلمون بودن معنی درست و حسابی نداره .. بعضی چیزا فقط دو حالت داره، مثلا همین مذهب، مذهب چیزیه که باید کامل بپذیریش و وقتی میگی مذهبت اینه یعنی هر آنچه اون دین گفته اعتقاد توست، همش نه بخشی! وقتی بعضی از اون چیزا رو قبول داری و بعضی چیزا رو نه در واقع اون مذهب تو نیست تو فقط در بعضی موارد با اون مذهب موافقی.  

        البته من حرفش رو درک میکنم فقط از بعضی ها مثل کورش انتظار نگاه دیگه ای دارم واسه همین تعجب میکنم! اما درک میکنم!............................ 

     .. کورش معمولا هر قری که افتاده تو کمرش یه طوری خالیش کرده البته لذت پرهیز رو هم چشیده..  

     پرهیز لذت گرونیه .. مثل یه غذای گرون که دیر به دیر میخوریش یا شاید بعضی ها تا حالا نخورده باشن یا حتی نچشیده باشن، نمیدونم شاید بعضی اصلا همچین غذایی رو نشناسن! .. بهش میگم غذا، چون سیر میکنه آدمو، به آدم انرژی میده، خوشمزس، لذت داره ..   بعضی اصلا اون رو جزء لذت ها به شمار نمیارن (البته بعضی ها هم مثل سالکان و درویشان و ریاضت کشان کلاً پرهیز کارانه زندگی میکنن) .. من از غذای لذییییییییییذ پرهیز خوردم، یادش هم دهنم رو آب میندازه..   

  

     توی شهر آرمانی کورش دخترها به سینه های نیمه ع..ر..ی..ا..ن..شون میبالن! من همیشه از نگاه جنسیت زده بیزار بودم، و من توی آدمی زارِ دنیا تنها به پیمان برخوردم که دست کم از این جهت کاملا مثل من فکر میکرد،ا لبته از اغلب جهات باهاش تطابق فکری دارم ولی مثل هم زندگی نکرده ایم .. واسه همین همیشه مقابل پیمان سکوت میکنم چون اون از زبون من حرف میزنه..

  

کورش میگه ه..م..خ..و..ا..ب..ی با جنس زن شیرینه و لازم و بی ایراد برا مجردا 

مواد مخدر رو هم به شکلی مشابه قبول داره 

بعد دلش برا ایمان نوجونی و نماز و روزه یک نفره و این حرفاش تنگ میشه 

 

کورش منو خندوند.. کورش منو گریوند..

کورش

.

.

.