ن والقلم
12 بهمن اولین روزی بود که دیدمش. اون روز که فردای سالگشت تولد س.. بود رفتم خونه س..اینا. ناهار خوردیم حرف زدیم تا شوهرش اومد و بعدش قرار شد برم هتل ک.. و اونجا ببینمش. قبل از رفتنم س.. یه عکس توی موبایل ازش نشونم داد که توی مغازه شون گرفته بودن. عکسش با تصور قبلیم فرق داشت. پیشترها یه نفر توی فیلم عروسی س.. اینا دیده بودم که س.. گفته بود دوست شوهرشه و من فکر می کردم اونه اما با این عکس فرق داشت. ساعت حدود 4 راه افتادم. تاکسی تلفنی جلو هتل پیادم کرد. دور و بر پیاده روی بیرون هتل کسی نبود. رفتم داخل. اونجا هم کسی با مشخصات عکس توی موبایل ندیدم. قبل از اومدن شمارش رو س.. بهم داده بود. چاره ای نبود! زنگ زدم گفت الان میام داخل! وقتی اومد گفت من منتظر ماشین س.. بودم. بهم گفت بریم اون ور بشینیم. میز مورد نظرش هم کنار پنجره انتخاب کرد. من هم دنبالش رفتم. سکوت کردم، گفت خوب شروع کنید و من گفتم شما شروع کنید و خلاصه عین فیلم ها.. به یاد آوردنش برام خنده داره. درمجموع من بهش گفتم که پوشیده لباس می پوشم و وقتی گفتم حتی اگه شب عروسی خودم باشه، جا خورد، چشاش درشت شد و مکث کرد. گفتم دلم می خواد همسرم واجبات شرعی رو رعایت کنه بعدش گفت من از 15 سالگی نماز می خونم. گفتم رعایت حریم خصوصیمون برام خیلی مهمه اون هم به تعابیری گفت که خودش هم روی این مسئله حساسه. توی ذهنم اومد که راجع به این که من به بهداشت خیلی اهمیت می دم بگم اما روم نشد. راجع به مشکل جسمیم هم تصمییم نداشتم جلسه اول بگم چون هم چیزی نیست که بتونم به یه پسر وقتی برای اولین بار می بینمش توضیح بدم و هم از این جهت که این مسئله پیش خودش می مونه و جای دیگه بازگو نمیشه مطمئن نبودم و اینها حرف های من بود که خیلی زود هم تموم شد. وقتی ازش پرسیدم دوست داره همسرش چه جوری باشه گفت می خوام شیک باشه. من هم اصلا انتظار نداشتم از اینجا شروع کنه. دفعه بعدی که دیدمش، توی پارک، روی اون نیمکت سبز، بهم گفت وقتی این رو بهت گفتم تو دهنت رو اینطوری کردی – چون پهلوی هم نشسته بودیم و من نگام بهش نیود – دوباره گفت آره اینطوری کردی، -نگام رو برگردونم طرفش- با خنده گفتم الکی نگو من اونطوری نکردم تو هم اصلا متوجه نشده بودی. اون هم توی حرف من ادامه حرفش رو زد و ... حالا بقیه دفعه دومی که دیدمش رو بعد تعریف میکنم. برگردم جلسه اول دیدارمون. بعد ازشیک بودن گفت می خوام شاداب باشه و جملات دیگه ای توی همین مفهوم و سر آخر هم گفت می خوام به معنای واقعی خانوم باشه. وقتی راجع به مفهوم شیک بودن از نظر اون پرسیدم اون هم بهم حالی کرد که منظورش آلامد بودن نیست. گفت نمی خوام درگیر حاشیه بشه و... در کل اون بیشتر حرف زد. از وسطای صحبتامون دیدم روی پیشونی و کنار بینیش دونه های عرق هست. فکر کردم شاید من هم عرق کردم، دست کشیدم کنار بینیم و دیدم اینطور نیست. وقتی راجع به دیدارهای دوباره گفت، گفتم من دیگه نمی تونم بیامااااا!
وقتی از هتل دراومدیم ازش پرسیدم دوست داشتی اینجوری که یکی تو رو با یکی آشنا کنه ازدواج کنی؟ گفت راستش رو بگم نه ولی الان از این آشنایی خوشحالم. وقتی باهاش راه می رفتم دیدم تفاوت قدش باهام همون قدره که دلم می خواد. نزدیکای تاکسی سرویس که رسیدیم گفت یه لحظه صبر کنید چون سوار که بشیم بعد دیگه نمی تونیم حرف بزنیم. دقیق یادم نیست چی گفت اما یادمه وسط حرفش گفت من تصمیمم رو گرفتم یا فکرام رو کردم.( یکی از این دو تا جمله بود.) از سرعت نتیجه گیریش تعجب کردم و البته خوشم نیومد.
خودش دم کوچه ای که مغازه س.. اینا هست پیاده شد، کرایه رو حساب کرد و من هم برگشتم خونه س.. .
س.. گفت چقدر زود برگشتی. کجکاوی کرد که چی گذشت. وقتی دید چیز زیادی نمی گم گفت چیه سریه؟ من هم گفتم نه واقعا خنده دار بود گفت چرا؟ گفتم هیچی پیش خودم می گم چرا من آماده نکردم چی می خوام بگم! گفتم اون بیشتر حرف زد. س.. گفت یعنی تو هیچی نگفتی؟ گفتم چرا ولی...
بعدش نمی دونم س.. چی گفت که من در جوابش گفتم حالا همین فردا که زنگ نمی زنه! اون گفت مطمئن باش زنگ میزنه! ............ راست میگفت چون فرداش زنگ زد!
راجع به ظاهرش هم می نویسم که فردا فکر نکنم اصلا به این چیزا نگاه نکردم : یه کت اسپرت سبز پوشیده بود و زیرش یه بلوز یقه اسکی نوک مدادی رنگ. یه شلوار کبریتی که اون هم فکر می کنم نوک مدادی رنگ بود پاش بود که از نظر من یکم بلند بود. نه اینکه به زمین بخوره اما روی ساقش یه کم تاتا مونده بود. کفشش هم آج دار و اسپرت بود که البته من از اون کفشها خوشم نمیاد. روی آستین کتش یه جای بخیه بود. شاید هم مدلش بود! یه کیف دستی قهوه ای تیره هم داشت. یه انگشترنقره ای رنگ که روش نگین های تیره و روشن یک در میون چیده شده بودن توی انگشت انگشتر دست راستش بود. موهاش کم پشت بود و از پشت دایره ای کم پشت ترهم شده بود. عکس عروسی داداشش کوچیکش رو خونه س.. اینا همون روز دیده بودم. اون موهاش کم پشت تر بود و کلی از جلو خالی شده بود.
در ضمن اون روز قهوه خوردیم. من اصلا از طعمش خوشم نیود. سرما خورده بود به همین خاطر فقط برای من کیک سفارش داد من هم فقط یه کوچولوش رو خوردم.
این دو تا پاراگراف آخر رو فقط و فقط برای یادگاری نوشتم.
ن والقلم
چند روزی است که می خوام بنویسم اما ... درست نمی دونم ... بگذریم
خاطره نویسی باشه برا بعد. الان فقط می خوام بنویسم ما قطره هایی هستیم که چاره ای جز دریا شدن نداریم وگرنه همینطور کوچک می مونیم. می تونستم به جای کوچیک بگم حقیر! یه قطره چی کاره است؟ چی کار می تونه بکنه؟ براش چه هدفی جز دریا شدن می تونه وجود داشته باشه؟
قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم یه گشت نت زدم .. دست بر قضا رفتم توی یکی از لینکای اون بلاگم.. دیدم توی پست آخرش به صورت مستدل راجع به شیعه شدن آلبرت انیشتین نوشته! یاد پارسال افتادم که توی مطلبی در مورد صهیونیسم می خوندم که یهودها نژاد پرذکاوتی هستند و در میانشان در طول تاریخ دانشمندان بزرگی مثل آلبرت انیشتین بوده و من توی چ.ت ر.و.م از دوستم "دکتر" پرسیدم انیشتین یهودی بوده؟ اون گفت من هم شندیدم ولی چه فرقی می کنه؟
...
ترم یک تموم شد. اونقدر سریع که انگار تازه شروع شده بود. نیمه های فصل آخر سال 88 هست. شاید قبلا هم نوشتم که: گویا امسال سال عطف برای من بود. ابتدای امسال با قطع رابطه ام با دکتر – که مدت زیادی هم از این آشنایی نمی گذشت - شروع شد. اسمش رو بهم نگفت و من هم اون رو با سمتش یاد می کنم هرچند که قبلا با اسم آرش2 اینجا می نوشتمش. بعدش خواستم برای کنکور بخونم که البته طبق روال همیشه نخوندم. بعد جریانات انتخابات رخ داد که در موردش یک پست جداگانه می نویسم. تابستان با طرح تابستانی سوره اسرا در قران عمیق شدم به نماز ایستادم اتفاقات ماه های شعبان و... رخ داد و ... . وقتی از تابستان امسال یاد می کنم انگار اون اتفاقات چند سال پیش رخ داده اند. اگر یادداشت نکرده بودمشون –خدا رو شکر- الان فراموشم شده بود اما وقتی نوشته ها را میخونم برام زنده می شوند. "نون والقلم". نمیدونم آیا دیگران هم تا این حد فراموش کارند و در زمان و مکان گم ؟؟ به هر حال از من که خاطراتی تا این حد نزدیک و تا این حد متفاوت را فراموش کرده ام، بعید نیست که اگر چیزی در قبل از تولدم در دنیا بوده هم فراموش کرده باشم. منظورم عهدی است که در قرآن از آن یاد شده!
اوایل پاییز وارد دانشگاه شدم آنچه قصد داشتم به عنوان یک دانشجو انجام بدم ندادم. هر روز درس های تازه ای دریافت می کردم. درسهای دانشگاه رو نمیخوندم و درس های انسانیت رو که خدا بهم می داد عمل نمی کردم. استاد الف ع که بهمون فیزیک الکتریسیته و مغناطیس درس می داد، رفتار و منشی داشت که اگه انگشتر طلا دستش نمی کرد اون رو بسیار مومن می پنداشتم. خدا طی این مدت بهم درس هایی داد که اگر به یکیش هم عمل می کردم بخش اعظم سعادتم تامین بود. اینکه: 1. "زندگی یه لحظه است." فقط یک لحظه است که برای توست و می توانی برایش تصمیم بگیری. می توانی آن را خیر و یا شر قرار دهی. و این لحظه نه متعلق به گذشته ونه آینده است. 2.هر چه را برای خودم می خواهم برای همه بخواهم. چون همه یکی هستیم. 3. هر هوسی که به سرم زد، کنارش بزنم زیرا برای ارضای این هوس ها نیست که زنده ام. 4. "نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست." 5. فقط برای خدا زندگی کنم زیرا که غیر از آن برای هر چه زندگی کردم برایم پریشانی و پوچی و اشک و رنج به همراه داشت.
پارسال تفالی که شب یلدا به حافظ زدم، مطابق درآمد با آنچه تا یلدای امسال اتفاق افتاد. غزل "شکر ایزد" بود. امسال چون امتحان داشتم، شب یلدا نه مهمان داشتیم نه جایی مهمان بودیم. من نفر آخری بودم که تفال زدم. انگشتم را روی شماره های صفحه اول گذاشتم و بلند گفتم 268 . غزل "درد عشق" درآمد. همه تعبیر زیر فالشان را بلند خواندند اما من هیچ رویم نمی شد تعبیر عاشقانه زیر فالم را برای خانواده بخوانم. و گفتم نه این درست نبود و می خواهم بک فال دیگر بگیرم. ولی شماره اش را بلند گفته بودم و هر کس می توانست آن را بعدا بخواند که ر.. هم همین کار را کرد. به هر حال دوباره فال گرفتم و این بار انگشتم را روی شماره های صفحه دوم گذاشتم و چشمانم گرد شد وقتی دیدم دوباره همان شماره در آمد آن هم در حالی که هیچ شماره دیگری غیر از این تکراری چاپ نشده بود. عجیب که که الان هر چی می گردم این شماره را در هیچ یک از دو صفحه پیدا نمی کنم.
زمان فرجه امتحانات رسید که حدود 2 هفته بود. برنامه ریزی کردم اما روزها رفتند و هیچ کاری نکردم. امتحان فیزیک را به قول خود استادش، ناقص الخلقه دادم. مدار را هیچ چیز ننوشتم. ریاضی تا آنجایی که خوانده بودم، یعنی نصف جزوه، جواب دادم. نمره اش آمده. 9 شدم. امتحان زبان که داشتم می گفتم فکر کن فرمان خدا این است که این درس را تمام بخوانی. تو چه میکنی در مقابل این فرمان؟ حاظری بخوابی؟ آن طور که باید رفتار نکردم اما بخش اعظمی از شب را بیدار بودم و کمتر به بطالت گذراندم. خیلی خوب نخونده بودم اما تمام کردم. امتحان را نسبتا خوب دادم. سر امتحان کلمه ای بود که یادم نمی آمد و هیچ گمان نمی کردم که یادم بیاد اما یک باره یادم آمد. مثل معجزه! الکترونیک را بیشتر به خاطر کنددستی ام خراب کردم و برنامه سازی و اندیشه هم خوب بود. فکر می کردم برنامه سازی را بیست می شوم اما امروز دیدم 19 شدم.
استاد اندیشه به شوخی سر کلاس از سختی امتحانی که می گیرد می گفت و با لحن و لحجه خاصش می گفت قیامتیه روز امتحان. از اینکه ورقه ها را سریع تصحیح می کند می گفت و توصیفات دیگری می کرد که تقریبا همه اش روز امتحان مطابق درآمد.
روز ها و شب هایی داشتم این روزها و شب ها که نوشتنش طوماریست و باز هم گویا نخواهد بود.
روز عاشورا در مهدیه با حسی که کلمه های خوبی برایش ندارم به بچه های کوچک، خصوصا نوزادها و مادرهایشان نگاه می کردم. بعد در تاریکی انجا در پیشگاه خدا از خیر همسر گذستم. شب که گوشی را نزدیک 12 روشن کردم اس ام اس س.. را دیدم که پرسیده بود کجایی؟ فردایش که باهاش در تماس بودم گفت می خوست ببینتم و راجع به دوست همسرش با من صحبت کند. البته قبلا هم راجع به این شخص باهام حرف زده بود اما بعد دنبالش را نگرفته بود. بهش گفتم الان وقت امتحانات است و بماند برای بعد از آن. اون هم گفت که .....
فردا قرار است پ.. را ببینم. باید امشب به حرفایی که می خواهم بزنم فکر کنم. راستی س.. باردار است.