ن والقلم
زندگی امانت خداست. این چیزیه که امروز بهم گفت.
این روزها می خوام سه چیز رو دنبال کنم. اینکه آرزوم اینه که بدونم چرا هستم و به امید روزی که با خبر بشم زندگی می کنم. و اینکه پاک باشم چون پاکی، آرامش پایداری بهم میده و خدا پاکی رو دوست داره و فکر می کنم اینطوری دوست من خواهد بود. و اینکه علم رو پی بگیرم یعنی درک نظام آفرینش رو. چون این راهیه برای افزایش قدرت فکر و دریافت عقلانی. آره این رو زها می خواهم اینها رو پی بگیرم اما ... اما شیطان رو دشمن نمی گیرم. به همین خاطر به راهی که باید نمی رم و می افتم و داغون تر می شم.
راهی که می خوام پی بگیرم راهیه که توش به خیر و شر آزمایش می شم.
خدا بابابزرگ از این آزمایشی که توش هست سربلند بیرن بیاد.
خدا ستم کردن و نادانی رو از ما رفع کن.
ن والقلم
دیروز امتحان م و د ا داشتیم.روز قبلش بچه ها گفته بودند نمیاند به جز ا.. که گفت اگه یکی بیاد اون هم می یاد. این درس و محاسبات رو کامل پاکنویس کردم. چون میان ترم محاسبات رو خوب دادم فکر کردم این رو هم.
بابا بزرگ وقتی مشهد بودند نوعی سکته کرد و بابا رفت دنبالشون و روز امتحان مجبور شدم خودم برم. وقتی رسیدم ورقه ها پخش شده بود.
سوال ها رو بی دقت خوندم و قسمت دوم بعضی هاشون رو ندیدم که جواب بدم. الان هم که هوا گرم شده و کف دستم بد عرق می کرد. کند نویس هم که هستم. وقت کم آوردم. از پس طراحی ها بر نیومدم و در کل بد دادم.
به استاد ن گفتم وقت کم بود و امتحان سخت بود و توی راه با ا.. به ن.. بد و بیراه می گفتم.
وقتی از خونه بابا بزرگ برگشتیم خواستم برم وبلاگ ن.. ببینم نمرها رو زده که کامپیوتر روشن نشد. بازش کردم. رمش رو دوباره جا زدم روشن شد. نمره ها رو زده بود. همون نمره ای که حدس می زدم. دو نفر نمره کامل شده بودند. ا.. نمرش بالا شده بود. حرفام رو پس گرفتم. چون اون شرایط برای همه بود اما من بد امتحان دادم. خدا شکرت. احتمالا اگه خوب می دادم هرگز این حس که این رو تو برام فرستادی نبود و حکایتم همون حکایت آدم هایی که بهشون نعمت می دی و اون رو مال خودشون می دون و بهش مشغول می شن و ناسپاس اند بود. راستی هنوز به این جای قرآن که " محمد وقتی تیر انداختی، تون ننداختی بلکه خدا انداخت" نرسیدم.
دلم برای خودم می سوزه.
خیلی گریه کردم.
دلم برای خودم میسوزه! من نمی خوام کسی بشم. من می خوام پاک باشم که نمیشه. من می خوام حق باشه که نمیشه.
دلم برای خودم میسوزه.
ن والقلم
همه سرمایه تو "یک لحظه" است و تو هرلحظه ای رو که دریابی سرمایه دارتری. آخر دنیا جائیه که آخرین لحظه رو به تو می دن و بعد از اون همه چیز عوض میشه!!!!!!!!!!!!!!!!
نه! نادانی نیست که دلیل بد بودنه! لااقل من به لحظه تلخی رسیدم که مرز حق و باطل رو می بینم و انگار که نمی بینم! شاید به عادت سالها گناه کاری و پلیدیه اما وقتی بهت فرصت می ده یعنی تو توان ایستادن داری. حالا که ایمان آوردم، حالا که بهم ایمان داده، از اینکه عاشقش نیستم احساس حقارت می کنم. اون هرچی که ازش بخوای بهت می ده ولی من چه طور می تونم ازش عشق بخوام وقتی وجودم لایق عشق نیست. من تاب مسئولیتی که ایمان برام آوره رو نیاوردم چه طوراز پس مسئولیت عاشقی برمی آم.
باید وجودم رو لایق کنم! باید از هر ناخالصی پلید عاری بشم!
خدا! اگه در راه مستقیم هستم، در این راه نگه م دار! و اگه روم به طرف تونیست، اگه دست به کاری غیر تو دراز می کنم، اگه فکرم به غیر تو مشغوله اگه گام هام به سمت تو در حرکت نیستنند، برم گردون! که تو حقی! و من نمی خوام مشرک باشم!