-
زیبا
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1391 18:15
ن والقلم بعد از این همه وقت که خودمو ننوشتم نمیدونم از این همه که گذشت از کجا شروع کنم . وقتی عکس 3 در 4 میگیرم وصورتم تکیده میوفته، با ابروهای نامتقارن و خطوط و چروک عمیق و مشخص دور لب و آرایشی که قیافه ای بزک دوزک کرده بهم میده ، می گم اونجایی که 5...6 سال قبل عکس گرفتم بهتر بود اما الان که واقع بینانه به این مسئله...
-
امروز و آینده
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 21:18
ن والقلم شاید مثلا ده سال قبل، هیچ فکر نمی کردم یه روز دیدار با مردم به ویژه آشنایان این طور مثل تازیانه به سر و صورتم بخوره و این همه تحقیر و غم و اشک به همراه بیاره . نمی دونم در آینده دهان چه اژدهایی رو به سمتم بازه . آغوش باز بدبختی را رو می بینم آن هم نه خیلی دور .
-
اختیار و قدرت خدایی (خلاقیت)
دوشنبه 10 آبانماه سال 1389 21:52
نگهدار امانت خدا باش به شرطی می توانی امانتدار خدا باش که خلق و خوی خدا را داشته باشی ...
-
خدای ناشناخته
سهشنبه 6 مهرماه سال 1389 21:50
ن والقلم چند روز پیش داشتم صفحات اینترنتی که طی چندین سال در هاردم ذخیره کرده بودم را مرور می کردم تا برخی شون رو پاک کنم ... به مطلبی از فویر باخ برخوردم که عین اون رو در ادامه مطلب می آرم. مطلب در اثبات این بود که خدا ساخته ذهن بشر است. زمانی خودم هم از این دید به مفهوم خدا فکر کرده بودم برای همین مطلب رو می فهمیدم...
-
خداااااااااااااااا
شنبه 27 شهریورماه سال 1389 23:39
ن والقلم می ترسم. ای کاش حقیقتا می ترسیدم. از ابدیتی که قرار است به آن بپیوندم می ترسم و ای کاش حقیقتا می ترسیدم. بیمارم و ای کاش عزم درمان جزم می کردم. خداااااااااا خدااااااااااااااااا خدااااااااا
-
درس و امتحان
یکشنبه 31 مردادماه سال 1389 13:28
تولد در دنیا شروع یک زندگی ابدی است. که در آن تا وقتی معلوم فرصت داری که طیب بشی، که به مقام سلام برسی. که هر چی بشی و به هر جا که برسی تا ابد همانطور باقی می مونی فرصتی که نمیدانی چقدر از آن باقی مانده! شاید فقط یک لحظه دیگه! درسات رو یاد نگرفتی. یاد نگرفتی که وقت امتحان نتوستی درست پاسخ بدی. یاد نگرفتی و ازامتحان بر...
-
سالگرد قمری
چهارشنبه 20 مردادماه سال 1389 20:02
یکی دو ساعت دیگر آخرین روز شعبان تمام می شود. قبل از نوشتن این خطوط مطالبی که اول مهر۸۸ درباره شعبان سال پیش (که حالا یک سال قمری از اون گذشته) نوشتم رو بازخوانی کردم. همه اون ها طی سال با ترتیب و بی ترتیب برام مرور شد. الان در حالی می نویسم که جملات آخر بند اول اون مطلب را کاملا حس می کنم. این که چطور توان زندگی...
-
سهراب
یکشنبه 20 تیرماه سال 1389 00:18
ن و القلم دقیقا نمی دونم کی بود، اما کمتر از یک سال پیش بود که توی وبگذر اون بلاگم یه آی پی از فرانسه – پاریس می افتاد که از جای خاصی لینک نمی شد. چند هفته پیش، درست روزی که آپ کرده بودم برام کامنت گذاشت که بعد از هشت ماه بی خبری اومدم دیدم آپ کردی و ... متنش یه جوری بود که انگار ما هم رو می شناختیم. رفتم آدرسش. یه...
-
امانت
دوشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1389 21:23
ن والقلم زندگی امانت خداست. این چیزیه که امروز بهم گفت. این روزها می خوام سه چیز رو دنبال کنم. اینکه آرزوم اینه که بدونم چرا هستم و به امید روزی که با خبر بشم زندگی می کنم. و اینکه پاک باشم چون پاکی، آرامش پایداری بهم میده و خدا پاکی رو دوست داره و فکر می کنم اینطوری دوست من خواهد بود. و اینکه علم رو پی بگیرم یعنی درک...
-
دلم برای خودم می سوزه
چهارشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1389 18:51
ن والقلم دیروز امتحان م و د ا داشتیم.روز قبلش بچه ها گفته بودند نمیاند به جز ا.. که گفت اگه یکی بیاد اون هم می یاد. این درس و محاسبات رو کامل پاکنویس کردم. چون میان ترم محاسبات رو خوب دادم فکر کردم این رو هم. بابا بزرگ وقتی مشهد بودند نوعی سکته کرد و بابا رفت دنبالشون و روز امتحان مجبور شدم خودم برم. وقتی رسیدم ورقه...
-
وجود لایق
جمعه 10 اردیبهشتماه سال 1389 17:53
ن والقلم همه سرمایه تو "یک لحظه" است و تو هرلحظه ای رو که دریابی سرمایه دارتری. آخر دنیا جائیه که آخرین لحظه رو به تو می دن و بعد از اون همه چیز عوض میشه!!!!!!!!!!!!!!!! نه! نادانی نیست که دلیل بد بودنه! لااقل من به لحظه تلخی رسیدم که مرز حق و باطل رو می بینم و انگار که نمی بینم! شاید به عادت سالها گناه کاری...
-
گریه های شبانه
یکشنبه 29 فروردینماه سال 1389 23:54
ن والقلم مدتیه شب که میشه غصه رو دلم سنگینی می کنه و همینطور اشک می ریزم بدون اینکه دلیل واضحی داشته باشه! الان هم که دارم می نویسم همینطور اشک می ریزم. چند دقیقه قبل توی مجله آیه ای از سوره حج رو می خوندم که " آنهایی که به زبان خدا را عبادت می کنند، وقتی نعمتی بهشون می رسه آروم می گیرندد و وقتی عکس این میشه روی...
-
تقوا
پنجشنبه 5 فروردینماه سال 1389 19:48
ن والقلم "دو سه ساعت دیگه سومین روز سال 89 تموم میشه، امروز هم برای نماز صبح بیدار نشدم. یعنی بیدار شدم و هی معطل کردم تا هوا روشن شد و همینطور گذشت تا بالاخره باز خیالاتی که اولش از احساسات پاک همسران شروع میشه و بعد همون عادت لعنتی! دقیقا همان حکایت قدم به قدم از پی شیطان رفتن! همان حکایت قرب زدگی! همان حکایت...
-
ص
شنبه 29 اسفندماه سال 1388 18:38
ن والقلم الان ساعت حدود شش و نیمه، و چند ساعت دیگه سال 88 تموم می شه. نباید امسال رو فراموش کنم. نباید. نباید. خدااااا نذار فراموش کنم. سال 88 با پایان سوره ی 88 آیه ای "ص" تموم شد و از فردا صبح سوره "صافات" رو شروع می کنم. "قسم به صف بستگان. و به بازدارندگان که به شدت باز می دارند. و به تلاوت...
-
غم غریبی و غربت
چهارشنبه 5 اسفندماه سال 1388 23:35
حدود نیم ساعت پیش داشتم سریال "خسته دلان" می دیدم. داستان رسید به جایی که دختر اومد توی رستوران قطار و نشست پشت میزی که از اونجا چشماش می افتاد توی چشم پسری که قبلا باهاش قرار ازدواج گذاشته بود اما دیگه این امر میسر نبود چون برادر اون پسر ناخواسته شوهر خواهر دختر رو کشته بود. پسر قوری روی میزش رو گرفت، بلند...
-
12 بهمن (اولین باری که پ.. رو دیدم)
سهشنبه 27 بهمنماه سال 1388 00:18
ن والقلم 12 بهمن اولین روزی بود که دیدمش. اون روز که فردای سالگشت تولد س.. بود رفتم خونه س..اینا. ناهار خوردیم حرف زدیم تا شوهرش اومد و بعدش قرار شد برم هتل ک.. و اونجا ببینمش. قبل از رفتنم س.. یه عکس توی موبایل ازش نشونم داد که توی مغازه شون گرفته بودن. عکسش با تصور قبلیم فرق داشت. پیشترها یه نفر توی فیلم عروسی س.....
-
قطره
شنبه 24 بهمنماه سال 1388 14:56
ن والقلم چند روزی است که می خوام بنویسم اما ... درست نمی دونم ... بگذریم خاطره نویسی باشه برا بعد. الان فقط می خوام بنویسم ما قطره هایی هستیم که چاره ای جز دریا شدن نداریم وگرنه همینطور کوچک می مونیم. می تونستم به جای کوچیک بگم حقیر! یه قطره چی کاره است؟ چی کار می تونه بکنه؟ براش چه هدفی جز دریا شدن می تونه وجود داشته...
-
حرف های اجمالی (بعدا مفصل از هر کدام می نویسم)
یکشنبه 11 بهمنماه سال 1388 23:01
ترم یک تموم شد. اونقدر سریع که انگار تازه شروع شده بود. نیمه های فصل آخر سال 88 هست. شاید قبلا هم نوشتم که: گویا امسال سال عطف برای من بود. ابتدای امسال با قطع رابطه ام با دکتر – که مدت زیادی هم از این آشنایی نمی گذشت - شروع شد. اسمش رو بهم نگفت و من هم اون رو با سمتش یاد می کنم هرچند که قبلا با اسم آرش2 اینجا می...
-
شمس
جمعه 10 مهرماه سال 1388 21:37
الان که داشتم می رفتم طبقه پایین توی حیاط سرم رو بلند کردم رو به آسمون. کمی متمایل به غرب جغرافیایی یه ستاره بزرگ توی آسمون بود. تا سرم رو چرخوندم که ستاره دیگه ای ببینم، چشمام افتاد توی صورت ماه. قرصش تقریبا کامل بود و عجییییب می درخشید! دوباره که داشتم می رفتم بالا ایستادم و نگاش کردم. صورتم رو نگه داشتم طرفش تا...
-
این روزها
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1388 08:26
همیشه نسبت به هر چیزی که حس نمی کردم اساسا به دردم می خوره بی اهمیت بودم. حتی اگر همه مردم درباره اون می دونستند، من تلاشی برای دانستنش نداشتم. حتی اگه برای همه مردم با ارزش بود، برای من نبود و کوچکترین حرکتی به سمتش نمی کردم. اما مشکل این بود که آن ها را در خیال زندگی می کردم. آنچه در رویای من می گذشت، در واقعیت...
-
بازم توی زندگیش هستن..
یکشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1388 22:37
الان رفتم بلاگ محمد و دیدم یه کامنت به کامنت دونی آخرین پستش اضافه شده.. باز کردم.. اسم نویسندش بود: "کسی که خیلی وقته از زندگی و حتی خاطرت رفته" و زیرش نوشته بود چرا آپ نمی کنی محمد... گفتم نکنه احتمال بده اون من باشم! اون موقع که تازه رابطمون قطع شده بود، یکی دو تا پست راجع به بی حوصلگی و مشکلات شغلی و...
-
بدون خجالت و با تدبیر
شنبه 3 اسفندماه سال 1387 00:35
به قدر 25 سالی از حضورم در دنیا می گذرد. خصوصیاتی که از بچگی همراهم بود شاید چنانچه علم و فلسفه می گویداز نسل های پیش برایم به ارث مانده. این همه انسان با خصوصیات متفاوت. دین اسلام می گوید ما همه از نسل آدم و حوائیم (نمی دانم این در ادیان دیگر هم گفته شده یا نه) و فرزندان آنها خصوصیات یکسانی به ارث نبردند و لابد همین...
-
دوستت دارم
جمعه 2 اسفندماه سال 1387 01:42
پریروز باز داشتم با آرش2 چ...ت می کردم و حرف به جایی کشید که تشویقم کرد به درس خوندن ... حالیم کرد یه ثانیه هم مهمه ... حالیم کرد چه طوری درس خونده که حالا دکترای تحصصیش رو گرفته! یه جور می گفت که انگار به اندازه درس خوندن خودش درس خوندن من هم براش مهمه ... احتمالا می خواست خق دوستی رو به جا آورده باشه و تا اونجا که...
-
خواب ها
دوشنبه 21 بهمنماه سال 1387 21:39
امروز صبح زمان مناسبی بیدار شدم. شلوارم رو پوشیدم اما چون هنوز کسی بیدار نشده بود دوباره خزیدم تو جای خوابم بعد وقتی از اونجا دراومدم که همه صبحانه خورده بودند. بتونم صبح زود بیدار شم، یه بخش از نواقصم رو حل کردم. عصر هم که بعد از ناهار اونقدر وبگردی کردم که ساعت از سه گذشت و بعد مثلا برای یکم رفع خستگی دوباره رفتم رو...
-
اصصصصصلا
یکشنبه 20 بهمنماه سال 1387 23:33
دیشب آدمی که به ته خط رسیده شدم. حسی که قبلا هم تجربه کرده بودم. مرگ قبل از مرگ. بهش گفتم فکر می کنی الان چی کار می کنم؟ می رم و سهم مخدر امشبم رو می کشم و فکرم رو از واقعینی که هست خالی می کنم. رفتم ر..و..م. آرش2 نبود یه ترانه دیگه از بلاگش دانلود کردم که امروز فهمیدم خودم داشتمش. دوباره با یه اسم دیگه رفتم ر..و..م...
-
ازدواج
شنبه 19 بهمنماه سال 1387 17:11
امروز مهمان برنامه تلویزیونی "خورشید در ثانیه های طلائی" دختر نواب حشام که همسر نواب (البته نمی دونم کدام نواب) بود. چقدر شکل ازدواجش قشنگ بود. همسرش از دوستان و همسنگران پدرش بود. (از این جهت می گم همسنگر که در جبهه مشترکی فعالیت می کردند.) دختر ِ خانواده ای را برای همسری انتخاب کرد که از نظر فرهنگ و...
-
طبق برنامه
جمعه 18 بهمنماه سال 1387 17:03
چه فایده داره که صرفا به دردهات فکر کنی و از اون ها بگی و بنویسی و شاعر بشی. باید یاد بگیری که علت حقیقی رنجوری هات رو پیدا کنی و به درمانش بیاندیشی و اون رو هم پیدا کنی و در راهش با تمااااااام توان تلاش کنی. الان باید طبق برنامه پیش برم. ارزش نیازهای حقیقیم رو همواره و واقعا به یاد داشته باشم. نباید توی خیالات قشنگ...
-
بعد مدت ها رفتم بیرون
پنجشنبه 17 بهمنماه سال 1387 23:52
امروز بعد از چندین روز بالاخره از خونه رفتم بیرون. ر قرار بود امروز بره رژیم غذاییش رو بگیره و من که حس می کردم دیگه نباید انقدر به قول خیلی ها خودم رو تو خونه حبس کنم، به این بهونه باهاش رفتم. کمی خرید کردیم و برای خاله م که یکی دو هفته دیگه تولدشه هم کادو خریدیم. کرم گیاهی هیمالیا خریدم. نمی دونم چرا وقتی به صورتم...
-
تو بین اون همه گل شقایق چی کار می کردی؟
چهارشنبه 16 بهمنماه سال 1387 20:54
دیروز بعد از ناهار به آرش2 ایمیل زدم و هم تشکر کردم و هم آدرسی که اونجا آپلود کرده بودم رو دادم. چت روم رو هم باز کرده بودم. درست وقتی می خواستم برم، خودش اومد توی روم. تا سلام داد من که قصد رفتن داشتم و حوصله توضیح دادن که چه عجله ای به رفتن دارم، نداشتم فوری بستم. وگفتم لابد فکر می کنه مثل اون دفعه که تا اومده بود...
-
در گذر گذشته ها
سهشنبه 15 بهمنماه سال 1387 22:47
دیشب کورش رو در خواب دیدم. با موهایی بلند! وقتی موهاش کنار رفت صورت بسیار زیبا و جذابی پدیدار شد که ته چهره ای از چهره واقعیش رو داشت. احساسی که بهم دست داد مثل احساسی بود که وقتی مردم بهشون دست می ده می گن فلانی نظرکرده خداست. امروز بخش دیگری از خاطراتش رو می خوندم. تیپ نوشتارش مثل آدم های تحصیل کرده و فکور و شدیدا...