ن والقلم
بعد از این همه وقت که خودمو ننوشتم نمیدونم از این همه که گذشت از کجا شروع کنم . وقتی عکس 3 در 4 میگیرم وصورتم تکیده میوفته، با ابروهای نامتقارن و خطوط و چروک عمیق و مشخص دور لب و آرایشی که قیافه ای بزک دوزک کرده بهم میده ، می گم اونجایی که 5...6 سال قبل عکس گرفتم بهتر بود اما الان که واقع بینانه به این مسئله نگاه می کنم باید بگم این بهتر و بدتر بودن عکاسی ها نیست این بدتر شدن منه. من دارم پیر می شم. به نظرم روند پیر شدنم داره خیلی سریع پیش می ره . دو تا تار سفید هم توی موهام افتاده . وقتی با "م" رفتم عکسای عقدمون رو برای چاپ انتخاب کنیم صورتم توی عکسا داغون بود خصوصا اون خط های ناجور به اصطلاح خط خنده که از گوشه بینی تا دور لبم هست. ناراحت کننده ست. اما "م" توی عکسا هر چی که بود ولی ماشاالله جوون بود. خوب من هم وقتی همسن اون بودم یعنی 3...4 سال پیش صورتم اینجوری نبود که. چند روز پیش هم که رفتیم عروسی پسرعموی "م" نه این که از صبح رفته بودم خونه "م" اینا و اونجا امکان تجدید آرایش نبود غروب که رفتیم و تا شب صورتم افتضاح بود.
یه بار که "م" اومده بود خونمون و توی اتاق تنها بودیم و من روی تخت روی "م" بودم انگشتشو برد طرف بینی من گفت یه تار مو هست بعد گفت نه خط چروک بود... زنم پیر شده. من هم در ظاهر از این حرف ابراز ناراحتی نکردم . لابد راست می گه.
حال و روز خوشی ندارم . بابام چند وقت قبل مشکلات مغزی و قلبی پیدا کرد. قبلترش مادرم بیمار شد. قبلتر مشکلات و نزاع خانوادگی شدید پیدا کردیم. همسرم کار درست و حسابی ندارد. در کنار ازدواج نابسامان من کسی توی فامیل در سن پایین با کسی با سرمایه و درآمد بالا ازدواج کرد. به دلایل مختلف مورد طعن و تمسخر دیگران هستیم که خیلی آزاردهنده ست. اما میان این همه اگه چهره ی بکر و زیبایی داشتم دست کم نیمی از افسردگیم کم می شد.