نوشته ای رو از پ خوندم که عالی بود اما مطلبش یه مشکلی داشت که دلم می خواد راجع بهش فکر کنم چون الان نمی تونم درست بیانش کنم.
حداقل سود این نوشته برای من این بود که تا حدودی دلیل این حس که نمیخوام شاعر باشم رو فهمیدم. نمی خواستم به زبانی خو بگیرم که در اون غالبا "نوعی ابهام و بلاتکلیفی" وجود داره، "سره از ناسره" به وضوح قابل تفکیک نیست و زبانی که "نیاز به تفسیر و تاویل و برداشت و فهم آدمی داره" و "زبان مطمئنی برای انتقال خواست و میل، نیاز و قانون نیست". و اینکه "شاید شعر اولین سخن سانسور شده از حقیقت باشد" و "شاید اولین دوپهلوی فرهنگ عامه". "حسی سرشار از کنایه، چندگانگی و تفسیرپذیری بیشمار". و اینکه "آیا در بستر اجتماع و روابط و تعامل، وجود" یک "عده" معدود "که حقیقت شعر و منظور اصلی شاعر (با همان کمالی که مد نظر او بوده) را دریابند کفایت می کند؟"
زبانی که،کنار همه حرفهای خوب و قشنگ، در نهایت نتیجه ای جز حیرت و سردرگمی و بیسرانجامی نداشتنه و جز درگیری و برانگیختگی بیحاصل در اون ثمری رقم نخوره، زبان حرف زدن من نیست.
شاید انسانهای والا شاعر شوند اما شاعران انسانهای والایی نمی شوند. (والا یعنی حقیقتا والا) و شاهد آن همینکه "شنیدنی" اند نه دیدنی! ... و اینه که دل شاعرهیچ وقت آروم نمیگیره!
امروزششمین روز از چهل روزییه که باید توش بر نادانی و ناتوانیم فائق شم اما به فریب خیالی قشنگ می خزم و قدرت شیطانی رو لمس می کنم . و کارهایی رو که می خواستم انجام بدم نمی دم.