چه فایده که دو چشم باز داشته باشی و نبینی!
دوست ندارم پست هام جملات قصار باشن. می خوام خاطره باشن. شرح حالی واضح باشن. اون تیپی حرف زدن باعث میشه گیج و گنگ و منگ بشی!
دیشب موقع دانلود موزیک چون کار دیگه ای تو نت نداشتم یه سر رفتم روم. (اونجا رفتن رو برا خودم حرام کرده بودم) گفتم تا تموم شدن دانلود می مونم که آرش2 اومد و جمعی سلامی داد و من هم با اشتیاق جواب دادم و گفت چند روزی نبودی و منم که نمی تونستم بگم که قضیه اونجا نیومدم چیه.... گفت درساش و کنفرانس هاش و پایان نامش همه و همه و اینکه می ترسه از پسش بر نیاد، فشار روانی زیادی بهش وارد کرده و خسته ست و ... این شد که صحبتمون به درازا کشید و تا بعد از یک ونیم ِ شب اونجا بودم. میگفت اگه اعتقاداتش نبود و گناه خودکشی، تا حالا از شر زندگی خودش رو خلاص کرده بود. یاد حرف فرید افتادم که بهم گفته بود می دونی پزشک ها توی صدر آمار خود کشی هستن! با حرفاش حالا دیگه دشواری رشته پزشکی رو می دونم!!! باز یاد فرید افتادم که وقتی از درآمد بالای پزشکای متخصص بهش گفتم، می گفت یه پزشک، خصوصا اگه مرد باشه (سربازی) وقتی تخصصش رو بگیره میشه سی ساله! یعنی زمانی که دیگه رفته توی سراشیبی زندگی!... نمی دونم، البته بستگی به آدمش داره، اما فکر می کنم این همه سال پشت سر هم درس خوندن خسته کننده می تونه باشه! مگر اینکه واقعا علاقه عمیق و حقیقی به این رشته داشته باشی. که البته فرید و آرش2 هردو خودشون رشته های مهندسی رو ترجیح می دادند ولی خانوادشون به این سمت سوقشون دادند.
بعد آرش2 بهم گفت یکم از خودت بگو، شنیدن حرفات آرومم می کنه! من هم گفتم البته نه تمام و کمال که اگه اون جوری می خواستم بگم ان سال طول می کشید. ولی یکم از مشکل از روانیم هم بهش گفتم. اونم هی تشویق که چقدر باحال تعریف می کنی!... معلوم بود دیگه احساس دلی نسبت بهم نداره فقط به نظرش انسان خوبی میام... به همون میزان که قبلا احساس دلیش معلوم بود. بگذریم....
من خودم هیچ دلم نمی خواست و نمی خواد که توی محیط درمانی کار کنم. دلم هم نمی خواد با یه پزشک ازدواج کنم. چون علاوه براینکه همیشه در معرض انواع بیماری هاست، باید تن لخت خیلی ها رو ببینه و لمس کنه! و این برای من خوشایند نیست. چون اون هم یه آدمه با تمام احساسات انسانی! که متاسفانه توی سن و سال من، بین مردها فقط پزشک ها مجرد می مونن!
منظورم اصلا آرش2 نیست. در واقع من نظر اونجوری نسبت بهش ندارم! خصوصا با اون حرفایی که اول آشناییمون رد و بدل شد (دورسینت من کشته...) که اگر هم داشتم اون میل به ازدواج با پیشینه آشنایی اینترنتی نداره!
راستی می گفت همیشه سعی کرده درست زندگی کنه اما می بینه تو این زمان دیگه نمی شه...
دیروز س زنگ زد و گفت فردا عصر ن و س (ش) می یاند خونش و پرسید من هم میام. من هم بدون توضیح چندانی گفتم نه!
ر هر روز میگه بریم پارک، سینما، ... من هم می گم نه!
راستییییییییی کورش هم بالاخره رفت سر کار...
قبل از اینکه آپ امروزم رو تایپ کنم داشتم دو، سه تا شعر آخر"من و نازی" رو می خوندم: "و دانستم گمشده اش گمگشتگی است!/.../و دانستم/قمری ها باید بخوانند/درختان باید بایستند/رودها باید بروند/و آدمی باید بفهمد/و شکرانه ما در حیات/فهم مسائل است/.../وخود به خود فهمیدم رازی هست/که هر کس موفق به فهمش شود/بین دندان و قلب/فرقی نخواهد گذاشت/وچون برکه/روحش از عبور زاغ و زاغچه تیره نمی شود/و تگرگ هیچ مرگی،/خوشه های نشاط را/در صورتش نمی شکند."
روز خوبی نبود همونجور توی بند همون روال اسیرم! اجازه بده ادامه بدم. باید رستگار بشم. متشکرم از فرصت.
از خودم و حقارتم و ناتوانیم، بغض و نفرتم می گیره..