تا غروب بیشتر روز رو توی خواب و خیال شیرین بودم. مثل همه همیشه های تلخ. از چند ساعت پیش کمی ریاضی کار کردم. البته طبیعتا خیلی سریع و ایده آل پیش نرفتم اما خوب بود و امیدوارم ثابت قدم بمونم و پیشرفت کنم.
یادم باشه راجع به دلیل گذشته و رکود و رخوت و حقارتی که بود فکر کنم.
من در جهالت گم شدم. کمکم کن برای رهایی از این گمگشتگی.
بابت این چند ساعت روشنایی ِ بعد از غروب متشکرم. سعی می کنم نشونی ها فراموشم نشه. متشکرم. متشکرم.