امروز بعد از چندین روز بالاخره از خونه رفتم بیرون. ر قرار بود امروز بره رژیم غذاییش رو بگیره و من که حس می کردم دیگه نباید انقدر به قول خیلی ها خودم رو تو خونه حبس کنم، به این بهونه باهاش رفتم. کمی خرید کردیم و برای خاله م که یکی دو هفته دیگه تولدشه هم کادو خریدیم.
کرم گیاهی هیمالیا خریدم. نمی دونم چرا وقتی به صورتم زدم اولش احساس سوزش کردم.
واقعا چه کتاب ارزشمندیه این کتاب "ماجرای غم انگیز روشنفکری در ایران" همه جانبه اونچه باید رو بررسی ونقد و تحلیل کرده و سر آخر هم چاره جوئی واقع نگرانه و پیشنهادهایی رو مطرح کرده. آدم اگه قراره حرفی رو راجع به مطلبی بزنه باید به این شکل باشه.
فیلم "روز برمی آید" رو دیدم. نسبتا خوب و جذاب بود.
حالا می خوام ادامه پست پانزده بهمن ماهم رو بنویسم.
تا جوی که توش زندگی می کردم و اولین تجربه ام از گرایش به یه پسر گفته بودم. این رو بگم که نسبتا بچه کم روئی بودم و الان هم تاحدودی هستم. اون موقع وقتی یکی رو برای اولین بار می دیدم پشت مامانم قایم می شدم و... .بگذریم.
دوم ابتدائی که بودم صمیمی ترین دوست مدرسه ایم آ بود. دوستهای خوبی برای هم بودیم و رابطه عاطفی خوبی هم داشتیم. یه بار بهم گفت که س..ی..ن..ه هامون رو به هم نشون بدیم و وقتی اکره من رو دید، دکمه های بالایی مانتوش رو باز کرد تا مال خودش رو نشونم بده. من هم چشمم منتظر بود که لباسش بره کنار و ببینم. ولی در ظاهر سعی کردم میلم رو نسبت به دیدن اونجاش نشون ندم. (اون موقع هفت سالمون بود و س..ن..ه ی ما مثل پسرها صاف) یقه بلوز زیر مانتوش رو کشید کنارو پ..س..ت..ا..ن سمت چپش رو دیدم. بعد لباسش رو صاف کرد و گفت حالا تو نشو بده و من هم گفتم نه. گفت تو که مال من رو دیدی. من هم یه طوری رفتار کردم که دیگه خاصتش رو تکرار نکنه. الان احتمال غریب به یقین می دم که اگه پا می دادم، نشون دادن جاهای دیگه تن و لمس و هر کار دیگه ای که بلد بود یا به ذهنش می رسید هم پیشنهاد می داد. ولی با رفتارم انگارمطمئن شد که من اینکاره نیستم چون دیگه همچین حرفی رو پیش نکشید. این قضیه مثل یه نمونه آماری می مونه که تقریبا برای سرتاسر زندگیم صادقه. یعنی تا به امروز تنم رو به نگاه و لمس وغیره کسی ندادم اما اگه کسی می خواست تنش رو بهم بسپره خیییلی امتناع نکردم ولی اونقدرها هم خودم رو حریص نشون ندادم و همیشه دیگران کاملا می فهمدیدند که نباید همچین حسابی روم باز کنن. البته اگه الان پسری بخواد تنش رو بهم نشون بده، صد در صد مانعش می شم ولی گمون نکنم اگه در حالی که یکی متوجه نیست و فکر می کنه تنهاست لباسش رو بکنه من یواشکی نگاه نکنم.
همیشه کسای زیادی رو دیدم که مشکلی با ل..خ..ت شدن ندارند و از این جهت خیلی عادی و راحت و بلامانع برخورد می کنند. من جز این دسته نبودم و نیستم.
همین دوستم آ برام تعریف کرد که یه بار با چند تا از خانواده های فامیلشون خونه یکیشون مهمون بودن. بزرگترها توی پذیرایی نشسته بودن و اون می بینه که بچه ها همه رفتن تو اتاق. طبیعتا اون هم می ره به سمت اتاق. وقتی می خواسته وارد بشه یکی چک می کنه کیه! و وقتی می بینن اینه، می گن بیا داخل. میره و بینه همه بچه ها ل..خ..ت م..ادرزاد شدن و از اون هم می خوان که به همون شکل ل..خ..ت بشه و اون هم همینکار رو میکنه. دیگه تعریف نکرد با تن هم چی کارا کردن. من هم اصلا به ذهنم نرسید که کار دیگه ای هم می شه کرد و اگر هم می رسید نمی پرسیدم! گفت یکی از بزرگ ترها سر می رسه و اونها رو در اون وضعیت می بینه و باباها بچه هاشون رو دعوا می کنن و میزنن. می گفت دائیش یا عموش پسرش رو که توی اون جمع از همه بزرگتر بود با جارو به شدت کتک می زنه. ازش پرسیدم بابای تو چی کار کرد؟ گفت بابای من فقط با تشر بهم گفت از جلو چشمم گم شو. الان فکر می کنم من اگه وارد اون اتاق میشدم هرگز ل..خ..ت نمیشدم. حتی اون زمان چندان باورم نشد که خاطره ای که تعریف می کنه واقعی باشه. البته الان باور می کنم.
آ یه خواهر چند سال کوچکتر از خودش داشت که یادم نیست توی اون اتاق بود یا نه. مادر آ رو فقط یه بار که در خونشون رفته بودم دیدم. یه پیراهن که به نظرم لباس خواب بود دم ظهر پوشیده بود و تا حدودی هم سانتی مانتال به نظر می اومد.
سال بعد من از اون مدرسه رفتم
یکی دو سال بعد توی میوه فروشی دیدمش. نمی دونم چون اکثرا با مقنعه می دیدمش یا اینکه قیافش عوض شده بود، به هر حال به جا نیاوردم! دیدم هی نگام می کنه و لبخند می زنه. گفتم خدایا دختره کیه! تا اینکه اومد جلو گفت من رو نمی شناسی؟ تا گفتم نه، چشمم به جای سوختگی رو گردنش افتاد و یادم اومد و اسمش رو گفتم. بعدش خوش و بشی کردیم و دیگه هیچ وقت ندیدمش!
اجتمالا اون الان دوست کلاس دوم ابتدائیش رو یادش نمیاد همونطور که من فامیلی اون رو به یاد نمی آرم اما خاطرات دیگرش هم یادمه مثل گم شدن قمقمش و اینکه ما سه تا دوست بودیم که هم من هم اون پیش اومده بود با نفر سوم قهر کنیم و دشمن بشیم اما ما دو تا با هم نه! ماجرای کادوی روز معلم که گفته بود من می خوام دماغ بیارم (البته من اون زمان که این حرف رو زد نبودم) بعد اون دوست سوممون که اون زمان باهاش قهر بود به معلممون گفته بود و معلم هم تا سر کلاس این حرف رو پیش کشید من خیلی محکم و بااطمینان گفتم نه کی این حرف رو زده و دوست سوم گفت اون موقع تو هنوز نیومده بودی. من هم همون لحظه یه آنگاه پرسشگرانه و باتعجبی به آ کردم و از نگاش خوندم که گفته و پنچر شدم. یا خاطره های توی راه مدرسمون که راهش رو دور می کرد تا مسیر بیشتری رو با هم بریم. یا اون روز که چون دستشوئی های مدرسه افتضاح بودن و فقط یه دستشوئی تمیز بود که اون هم در نداشت و آ هم شدید نیاز داشت بره دستشوئی، وایستادیم تا زنگ بخوره و همه برن و او رفت اون دستشوئی که در نداشت و من هم اون ورتر کشیک دادم کسی نیاد و بعدش چون خیلی دیر رسیدیم سر کلاس، تنبیه شدیم و مدتی رو بیرون کلاس موندیم.