غم غریبی و غربت

حدود نیم ساعت پیش داشتم سریال "خسته دلان" می دیدم. داستان رسید به جایی که دختر اومد توی رستوران قطار و نشست پشت میزی که از اونجا چشماش می افتاد توی چشم پسری که قبلا باهاش قرار ازدواج گذاشته بود اما دیگه این امر میسر نبود چون برادر اون پسر ناخواسته شوهر خواهر دختر رو کشته بود. پسر قوری روی میزش رو گرفت، بلند شد و رفت به سمت میز دختر. به این صحنه که رسید، اشک توی چشمام جمع شد. اومدم توی اتاق که تنها باشم و راحت اشک بریزم. تو اون لحظه یاد روزی که با پ.. رو به روی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم، یعنی دومین و آخرین باری که کنار هم بودیم افتادم. باز هم دلتنگ همسر شدم! اومدم توی اتاق و در حالی که اشک می ریختم گفتم که خدایا دلم می خواست جز تو دلم چیز دیگه ای نخواد اما می خواد. تو هم که نگفتی حرامه هر چیز دیگه ای که بخواد. خودت گفتی به شما همسرانی از جنس خودتان دادم تا کنارشان آروم بگیرید. ... .. بعدش کاغذهای پاکنویس یادداشت هایی که از سخنرانی ها و امثالهم برداشته بودم رو بردم کنار بقیه کاغذ ها بذارم. کاغذها یگذشته رو مرور کردم توی آخر یکی از آنها که مربوط به برنامه معرفت بود دو بیت از یکی از غزل های حافظ رو دیدم: چرا نه در پی عزم دیار خود باشم/ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم/ غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم/ به شهر خود روم و شهریار خود باشم . البته به قصد پیدا کردن این غزل، قبل از اینکه پیداش کنم دو غزل دیگه رو هم خوندم: ... حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او/ ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم... و ... . یکی از اشکال حرف زدن خدا باهام این شکلیه. تصور کن آن همه سال پیش شعر هایی گفته شده برای اینکه توی یک همچین روزی پیام خدا بشه! وقتی داشتم پاکنویس هام رو جمع می کردم، باز یاد اون روز آخری که پ.. رو دیدم افتام – گمون نمی کردم که دیگه نمی بینمش - وقتی گفت یه برنامه ای توی ماهواره می بینه که مردم می یان تست خوانندگی می دن و براش این برنامه جذابه، گفتم اون برنامه رو دیدم اما برای من این جور برنامه ها جذاب نیست. گفتش چه جور برنامه های می بینی؟ گفتم الان زیاد تلویزیون نمی بینم. مثلا سخنرانی رحیم پور ازغدی رو می بینیم و از بین حرفاش یادداشت برمی دارم و بعد یادداشت هام رو پاکنویس می کنم. گفت من هم قبلا از این کارها می کردم اما بعدها دیدم ... (ادامه جملش دقیق یادم نیست) گفت تو فکر می کنی اون ها خودشون به چیزهای که می گن عمل می کنن؟ گفتم من کاری به این ندارم که عمل می کنن یا نه! اون چیزهایی که من میخوام رو به هم ارائه می ده و علاوه بر اون رفرنس هایی می ده که من به اون ها مراجعه می کنم. وانمود کرد که حرفم رو پذیرفته اما فکر می کنم نمی خواست این بحث رو ادامه بده! اومدم داستان من و پ.. رو که توی پست قبل قسمت اولش رو نوشته بودم تموم کنم که این ها رو نوشتم. اما بالاخره کل داستان رو می نویسم. یادم باشه پاکنویس هام رو مرور کنم. به قولی : حقیقت و فضیلت اگر مدام یاد نشود فراموش می شود، پژمرده می شود،. ذکر مانع غفلت است. یادآوری حدود و وظیفه. یادآوری ارزش ها.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد