ن والقلم
"دو سه ساعت دیگه سومین روز سال 89 تموم میشه، امروز هم برای نماز صبح بیدار نشدم. یعنی بیدار شدم و هی معطل کردم تا هوا روشن شد و همینطور گذشت تا بالاخره باز خیالاتی که اولش از احساسات پاک همسران شروع میشه و بعد همون عادت لعنتی! دقیقا همان حکایت قدم به قدم از پی شیطان رفتن! همان حکایت قرب زدگی! همان حکایت اسارت در دام شیطان! همه همان حکایت ها که خدا به زبان های مختلف برام گفته!"
پاراگراف بالا رو دیروز داشتم می نوشتم که برامون مهمون اومد.
امشب هم شبیه شب قبل شد!! دیروز وقتی برای اولین بار توی امسال اون عادت لعنتی رو انجام دادم، خدا سوره توبه را برام خوند. سر نماز استغفر الله و ربی و اتوب الیه گفتم ولی باز .. . شاید هیچ وقت توی زندگیم به اندازه این روزها گناه کار نبودم چون هیچ وقت به اندازه این روزها آگاه نبودم. من این روزها ... شرم آورم است که باید بگم این روزها آگاهانه گناه می کنم حتی وقتی شروع می کنم خدا بهم گوشزد میکنه که این راه شیطانه.. وقتی سراغ بعضی عکس ها می رم، وقتی بعضی افکار رو شروع می کنم، وقتی خشم می گیرم، وقتی چیزی رو می بینم و می تونم نگم ولی می گم، وقتی ... قبلش هشدار دریافت می کنم ولی مرتکب می شم!! مثال گروهی توی قرآن شدم که هیچ نمی خوام باشم! من باید پرهیزکار باشم. من باید پرهیزکار باشم. من باید پرهیزکار باشم.
به قولی انگار ما یه چیز هستم و کارهایی که می کنیم وحرفایی که می زنیم یه چیز دیگه.