یکی دو ساعت دیگر آخرین روز شعبان تمام می شود. قبل از نوشتن این خطوط مطالبی که اول مهر۸۸ درباره شعبان سال پیش (که حالا یک سال قمری از اون گذشته) نوشتم رو بازخوانی کردم. همه اون ها طی سال با ترتیب و بی ترتیب برام مرور شد. الان در حالی می نویسم که جملات آخر بند اول اون مطلب را کاملا حس می کنم. این که چطور توان زندگی کردنم رو از دست دادم! اما پارسال هیچ فکر نمی کردم که سال دیگه توی همون روز قمری در این حس و حال باشم!
روز نگارش اون خاطره اول مهر بود. گمانم یکی دو روز بعد مطلع شدم که دانشگاه قبول شدم. قصد داشتم که مطالعه کنم و با آمادگی برم سر کلاس ها اما این طور نکردم. بعدش قصد داشتم خوب درس بخونم. دو ترم گذشت و این رو هم نکردم. به دعاهای شعبان گذشته نگاه می کنم. برای هیچ کدوم قدم از قدم برنداشتم. در راه تحقیق نبودم و محقق نشدم. به مقام یقین دعوتم کرد و دیدم که ایمان هم نیاوردم. (قرآن: بگوئیید اسلام آوردم نگویید ایمان آوردم. قرآن: گمان کردید همین که گفتیید ایمان آوردم شما را رها می کنیم و آزمایشتان نمی کنیم؟. و من در آزمایش دیدم که اسلام آوردم و به اون هم وفا نمی کنم!) و بیداری! چندی پیش توی بلاگی که به اسم شراب شیرین شهادت لینکش کردم و اونجا حرفهای خوبی می خونم، خوندم که زندگی جنگ بیداری و خواب یعنی جنگ ذکر و فراموشیه! دکتر موذن چند روز پیش یعنی روز آخر طرح 1444می گفت: آیه آخر سوره کهف آیه بیداریه و اگه اون رو قبل از خواب بخونی صبح هر زمان که بخوای بیدار می شی! آیه ای که که دوستش دارم و ای کاش انقدر عاقل بودم که به قدر ارزشش دوستش داشته باشم تا قدرش را بدونم. این روزها که باید برای امتحان میان ترم مدار آماده بشم،بعد از کلللللی فرصت معجزه آسا که خدا در اختیارم قرار داده مدام میخوابم و ...
دلم می خواد خاطره این امتحان رو بنویسم که چطور اومدن پ از خدا دورم کرد. همون که می تونست نعمت خدا باشه!
برای اینکه نجات پیدا کنم توی این دقایق نزدیکی به غروب آخرین روز شعبان قصد می کنم که انشاالله بمیرم. یعنی وجودم نباشه. به امید اینکه حق باشه به قول همون شراب شیرین شهادت: هر چه خوبی است متعلق به خداست و هر چه بدی است متعلق به ماست و وقتی ما کوچک و کوچک تر شدیم بدی ها هم کمتر و کمتر می شوند و با محو شدن ما ، زشتی ها و بدی ها هم محو خواهد شد. عبد خدا شدن و بندگی او در نهایت ما را محو و خدا را آشکار خواهد کرد. خدایا ثابت قدمم کن. نذار جایگاهم یادم بره. یعنی اینکه انسانم. خلیفه ی تو، نه تو.
اگه در هماهنگی با هستی پیش بری و نابی دلت رو بازیابی کنی تو ریل حرکتی بی انتها رهسپار مسیری می شی که در انطباق تام ب حقیقت و زیبایی محضه.
پویا و پایا باشی