ن والقلم
شاید مثلا ده سال قبل، هیچ فکر نمی کردم یه روز دیدار با مردم به ویژه آشنایان این طور مثل تازیانه به سر و صورتم بخوره و این همه تحقیر و غم و اشک به همراه بیاره .
نمی دونم در آینده دهان چه اژدهایی رو به سمتم بازه . آغوش باز بدبختی را رو می بینم آن هم نه خیلی دور .