غم غریبی و غربت

حدود نیم ساعت پیش داشتم سریال "خسته دلان" می دیدم. داستان رسید به جایی که دختر اومد توی رستوران قطار و نشست پشت میزی که از اونجا چشماش می افتاد توی چشم پسری که قبلا باهاش قرار ازدواج گذاشته بود اما دیگه این امر میسر نبود چون برادر اون پسر ناخواسته شوهر خواهر دختر رو کشته بود. پسر قوری روی میزش رو گرفت، بلند شد و رفت به سمت میز دختر. به این صحنه که رسید، اشک توی چشمام جمع شد. اومدم توی اتاق که تنها باشم و راحت اشک بریزم. تو اون لحظه یاد روزی که با پ.. رو به روی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم، یعنی دومین و آخرین باری که کنار هم بودیم افتادم. باز هم دلتنگ همسر شدم! اومدم توی اتاق و در حالی که اشک می ریختم گفتم که خدایا دلم می خواست جز تو دلم چیز دیگه ای نخواد اما می خواد. تو هم که نگفتی حرامه هر چیز دیگه ای که بخواد. خودت گفتی به شما همسرانی از جنس خودتان دادم تا کنارشان آروم بگیرید. ... .. بعدش کاغذهای پاکنویس یادداشت هایی که از سخنرانی ها و امثالهم برداشته بودم رو بردم کنار بقیه کاغذ ها بذارم. کاغذها یگذشته رو مرور کردم توی آخر یکی از آنها که مربوط به برنامه معرفت بود دو بیت از یکی از غزل های حافظ رو دیدم: چرا نه در پی عزم دیار خود باشم/ چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم/ غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم/ به شهر خود روم و شهریار خود باشم . البته به قصد پیدا کردن این غزل، قبل از اینکه پیداش کنم دو غزل دیگه رو هم خوندم: ... حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او/ ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم... و ... . یکی از اشکال حرف زدن خدا باهام این شکلیه. تصور کن آن همه سال پیش شعر هایی گفته شده برای اینکه توی یک همچین روزی پیام خدا بشه! وقتی داشتم پاکنویس هام رو جمع می کردم، باز یاد اون روز آخری که پ.. رو دیدم افتام – گمون نمی کردم که دیگه نمی بینمش - وقتی گفت یه برنامه ای توی ماهواره می بینه که مردم می یان تست خوانندگی می دن و براش این برنامه جذابه، گفتم اون برنامه رو دیدم اما برای من این جور برنامه ها جذاب نیست. گفتش چه جور برنامه های می بینی؟ گفتم الان زیاد تلویزیون نمی بینم. مثلا سخنرانی رحیم پور ازغدی رو می بینیم و از بین حرفاش یادداشت برمی دارم و بعد یادداشت هام رو پاکنویس می کنم. گفت من هم قبلا از این کارها می کردم اما بعدها دیدم ... (ادامه جملش دقیق یادم نیست) گفت تو فکر می کنی اون ها خودشون به چیزهای که می گن عمل می کنن؟ گفتم من کاری به این ندارم که عمل می کنن یا نه! اون چیزهایی که من میخوام رو به هم ارائه می ده و علاوه بر اون رفرنس هایی می ده که من به اون ها مراجعه می کنم. وانمود کرد که حرفم رو پذیرفته اما فکر می کنم نمی خواست این بحث رو ادامه بده! اومدم داستان من و پ.. رو که توی پست قبل قسمت اولش رو نوشته بودم تموم کنم که این ها رو نوشتم. اما بالاخره کل داستان رو می نویسم. یادم باشه پاکنویس هام رو مرور کنم. به قولی : حقیقت و فضیلت اگر مدام یاد نشود فراموش می شود، پژمرده می شود،. ذکر مانع غفلت است. یادآوری حدود و وظیفه. یادآوری ارزش ها.

12 بهمن (اولین باری که پ.. رو دیدم)

ن والقلم

12 بهمن اولین روزی بود که دیدمش. اون روز که فردای سالگشت تولد س.. بود رفتم خونه س..اینا. ناهار خوردیم  حرف زدیم تا شوهرش اومد و بعدش قرار شد برم هتل ک.. و اونجا ببینمش. قبل از رفتنم س.. یه عکس توی موبایل ازش نشونم داد که توی مغازه شون گرفته بودن. عکسش با تصور قبلیم فرق داشت. پیشترها یه نفر توی فیلم عروسی س.. اینا دیده بودم که س.. گفته بود دوست شوهرشه و من فکر می کردم اونه اما با این عکس فرق داشت. ساعت حدود 4 راه افتادم. تاکسی تلفنی جلو هتل پیادم کرد. دور و بر پیاده روی بیرون هتل کسی نبود. رفتم داخل. اونجا هم کسی با مشخصات عکس توی موبایل ندیدم. قبل از اومدن شمارش رو س..  بهم داده بود. چاره ای نبود! زنگ زدم گفت الان میام داخل! وقتی اومد گفت من منتظر ماشین س.. بودم. بهم گفت بریم اون ور بشینیم. میز مورد نظرش هم کنار پنجره انتخاب کرد. من هم دنبالش رفتم. سکوت کردم، گفت خوب شروع کنید و من گفتم شما شروع کنید و خلاصه عین فیلم ها.. به یاد آوردنش برام خنده داره. درمجموع من بهش گفتم که پوشیده لباس می پوشم و وقتی گفتم حتی اگه شب عروسی خودم باشه، جا خورد، چشاش درشت شد و مکث کرد. گفتم دلم می خواد همسرم واجبات شرعی رو رعایت کنه بعدش گفت من از 15 سالگی نماز می خونم. گفتم رعایت حریم خصوصیمون برام خیلی مهمه اون هم به تعابیری گفت که خودش هم روی این مسئله حساسه. توی ذهنم اومد که راجع به این که من به بهداشت خیلی اهمیت می دم بگم اما روم نشد. راجع به مشکل جسمیم هم تصمییم نداشتم جلسه اول بگم چون هم چیزی نیست که بتونم به یه پسر وقتی برای اولین بار می بینمش توضیح بدم و هم از این جهت که این مسئله پیش خودش می مونه و جای دیگه بازگو نمیشه مطمئن نبودم و اینها حرف های من بود که خیلی زود هم تموم شد. وقتی ازش پرسیدم دوست داره همسرش چه جوری باشه گفت می خوام شیک باشه. من هم اصلا انتظار نداشتم از اینجا شروع کنه. دفعه بعدی که دیدمش، توی پارک، روی اون نیمکت سبز، بهم گفت وقتی این رو بهت گفتم تو دهنت رو اینطوری کردی – چون پهلوی هم نشسته بودیم و من نگام بهش نیود – دوباره گفت آره  اینطوری کردی، -نگام رو برگردونم طرفش- با خنده گفتم الکی نگو من اونطوری نکردم تو هم اصلا متوجه نشده بودی. اون هم توی حرف من ادامه حرفش رو زد و ... حالا بقیه دفعه دومی که دیدمش رو بعد تعریف میکنم. برگردم جلسه اول دیدارمون. بعد ازشیک بودن گفت می خوام شاداب باشه و جملات دیگه ای توی همین مفهوم و سر آخر هم گفت می خوام به معنای واقعی خانوم باشه. وقتی راجع به مفهوم شیک بودن از نظر اون پرسیدم اون هم بهم حالی کرد که منظورش آلامد بودن نیست. گفت نمی خوام درگیر حاشیه بشه و...  در کل اون بیشتر حرف زد. از وسطای صحبتامون دیدم روی پیشونی و کنار بینیش دونه های عرق هست. فکر کردم شاید من هم عرق کردم، دست کشیدم کنار بینیم و دیدم اینطور نیست. وقتی راجع به دیدارهای دوباره گفت، گفتم من دیگه نمی تونم بیامااااا!   

وقتی از هتل دراومدیم ازش پرسیدم دوست داشتی اینجوری که یکی تو رو با یکی آشنا کنه ازدواج کنی؟ گفت راستش رو بگم نه ولی الان از این آشنایی خوشحالم. وقتی باهاش راه می رفتم دیدم تفاوت قدش باهام همون قدره که دلم می خواد.  نزدیکای تاکسی سرویس که رسیدیم گفت یه لحظه صبر کنید چون سوار که بشیم بعد دیگه نمی تونیم حرف بزنیم. دقیق یادم نیست چی گفت اما یادمه وسط حرفش گفت من تصمیمم رو گرفتم یا فکرام رو کردم.( یکی از این دو تا جمله بود.) از سرعت نتیجه گیریش تعجب کردم و البته خوشم نیومد.

خودش دم کوچه ای که مغازه س.. اینا هست پیاده شد، کرایه رو حساب کرد و من هم برگشتم خونه س.. .

س.. گفت چقدر زود برگشتی. کجکاوی کرد که چی گذشت. وقتی دید چیز زیادی نمی گم گفت چیه سریه؟ من هم گفتم نه واقعا خنده دار بود گفت چرا؟ گفتم هیچی پیش خودم می گم چرا من آماده نکردم چی می خوام بگم! گفتم اون بیشتر حرف زد. س.. گفت یعنی تو هیچی نگفتی؟ گفتم چرا ولی...

بعدش نمی دونم س.. چی گفت که من در جوابش گفتم حالا همین فردا که زنگ نمی زنه! اون گفت مطمئن باش زنگ میزنه! ............ راست میگفت چون فرداش زنگ زد!    

راجع به ظاهرش هم می نویسم که فردا فکر نکنم اصلا به این چیزا نگاه نکردم : یه کت اسپرت سبز پوشیده بود و زیرش یه بلوز یقه اسکی نوک مدادی رنگ. یه شلوار کبریتی که اون هم فکر می کنم نوک مدادی رنگ بود پاش بود که از نظر من یکم بلند بود. نه اینکه به زمین بخوره اما روی ساقش یه کم تاتا مونده بود. کفشش هم آج دار و اسپرت بود که البته من از اون کفشها خوشم نمیاد. روی آستین کتش یه جای بخیه بود. شاید هم مدلش بود!  یه کیف دستی قهوه ای تیره هم داشت. یه انگشترنقره ای رنگ که روش نگین های تیره و روشن یک در میون چیده شده بودن  توی انگشت انگشتر دست راستش بود. موهاش کم پشت بود و از پشت دایره ای کم پشت ترهم شده بود. عکس عروسی داداشش کوچیکش رو خونه س.. اینا همون روز دیده بودم. اون موهاش کم پشت تر بود و کلی از جلو خالی شده بود.

در ضمن اون روز قهوه خوردیم. من اصلا از طعمش خوشم نیود. سرما خورده بود به همین خاطر فقط برای من کیک سفارش داد من هم فقط یه کوچولوش رو خوردم.

این دو تا پاراگراف آخر رو فقط و فقط برای یادگاری نوشتم.

قطره

ن والقلم

چند روزی است که می خوام بنویسم اما ... درست نمی دونم ... بگذریم

خاطره نویسی باشه برا بعد. الان فقط می خوام بنویسم ما قطره هایی هستیم که چاره ای جز دریا شدن نداریم وگرنه همینطور کوچک می مونیم. می تونستم به جای کوچیک بگم حقیر! یه قطره چی کاره است؟ چی کار می تونه بکنه؟ براش چه هدفی جز دریا شدن می تونه وجود داشته باشه؟

قبل از اینکه شروع به نوشتن کنم یه گشت نت زدم .. دست بر قضا رفتم توی یکی از لینکای اون بلاگم.. دیدم توی پست آخرش به صورت مستدل راجع به شیعه شدن آلبرت انیشتین نوشته!  یاد پارسال افتادم که توی مطلبی در مورد صهیونیسم می خوندم که یهودها نژاد پرذکاوتی هستند و در میانشان در طول تاریخ دانشمندان بزرگی مثل آلبرت انیشتین بوده و من توی چ.ت ر.و.م  از دوستم "دکتر" پرسیدم انیشتین یهودی بوده؟ اون گفت من هم شندیدم ولی چه فرقی می کنه؟

...

حرف های اجمالی (بعدا مفصل از هر کدام می نویسم)

ترم یک تموم شد. اونقدر سریع که انگار تازه شروع شده بود. نیمه های فصل آخر سال 88 هست. شاید قبلا هم نوشتم که: گویا امسال سال عطف برای من بود. ابتدای امسال با قطع رابطه ام با دکتر – که مدت زیادی هم از این آشنایی نمی گذشت -  شروع شد.  اسمش رو بهم نگفت و من هم اون رو با سمتش یاد می کنم هرچند که قبلا با اسم آرش2 اینجا می نوشتمش. بعدش خواستم برای کنکور بخونم که البته طبق روال همیشه نخوندم. بعد جریانات انتخابات رخ داد که در موردش یک پست جداگانه می نویسم. تابستان با طرح تابستانی سوره اسرا در قران عمیق شدم به نماز ایستادم اتفاقات ماه های شعبان و... رخ داد و ... . وقتی از تابستان امسال یاد می کنم انگار اون اتفاقات چند سال پیش رخ داده اند. اگر یادداشت نکرده بودمشون –خدا رو شکر- الان فراموشم شده بود اما وقتی نوشته ها را میخونم برام زنده می شوند. "نون والقلم". نمیدونم آیا دیگران هم تا این حد فراموش کارند و در زمان و مکان گم ؟؟ به هر حال از من که خاطراتی تا این حد نزدیک و تا این حد متفاوت را فراموش کرده ام، بعید نیست که اگر چیزی در قبل از تولدم در دنیا بوده هم فراموش کرده باشم. منظورم عهدی است که در قرآن از آن یاد شده!

اوایل پاییز وارد دانشگاه شدم آنچه قصد داشتم به عنوان یک دانشجو انجام بدم ندادم. هر روز درس های تازه ای دریافت می کردم. درسهای دانشگاه رو نمیخوندم و درس های انسانیت رو که خدا بهم می داد عمل نمی کردم. استاد الف ع که بهمون فیزیک الکتریسیته و مغناطیس درس می داد، رفتار و منشی داشت که اگه انگشتر طلا دستش نمی کرد اون رو بسیار مومن می پنداشتم. خدا طی این مدت بهم درس هایی داد که اگر به یکیش هم عمل می کردم بخش اعظم سعادتم تامین بود. اینکه: 1. "زندگی یه لحظه است." فقط یک لحظه است که برای توست و می توانی برایش تصمیم بگیری. می توانی آن را خیر و یا شر قرار دهی. و این لحظه نه متعلق به گذشته ونه آینده است. 2.هر چه را برای خودم می خواهم برای همه بخواهم. چون همه یکی هستیم. 3. هر هوسی که به سرم زد، کنارش بزنم زیرا برای ارضای این هوس ها نیست که زنده ام. 4. "نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست."  5. فقط برای خدا زندگی کنم زیرا که غیر از آن برای هر چه زندگی کردم برایم پریشانی و پوچی و اشک و رنج به همراه داشت.

پارسال تفالی که شب یلدا به حافظ زدم، مطابق درآمد با آنچه تا یلدای امسال اتفاق افتاد. غزل "شکر ایزد" بود. امسال چون امتحان داشتم، شب یلدا نه مهمان داشتیم نه جایی مهمان بودیم. من نفر آخری بودم که تفال زدم. انگشتم را روی شماره های صفحه اول گذاشتم و بلند گفتم 268 . غزل "درد عشق" درآمد. همه تعبیر زیر فالشان را بلند خواندند اما من هیچ رویم نمی شد تعبیر عاشقانه زیر فالم را برای خانواده بخوانم. و گفتم نه این درست نبود و می خواهم بک فال دیگر بگیرم. ولی شماره اش را بلند گفته بودم و هر کس می توانست آن را بعدا بخواند که ر.. هم همین کار را کرد. به هر حال دوباره فال گرفتم و این بار انگشتم را روی شماره های صفحه دوم گذاشتم و چشمانم گرد شد وقتی دیدم دوباره همان شماره در آمد آن هم در حالی که هیچ شماره دیگری غیر از این تکراری چاپ نشده بود. عجیب که که الان هر چی می گردم این شماره را در هیچ یک از دو صفحه پیدا نمی کنم.

  زمان فرجه امتحانات رسید که حدود 2 هفته بود. برنامه ریزی کردم اما روزها رفتند و هیچ کاری نکردم. امتحان فیزیک را به قول خود استادش، ناقص الخلقه دادم. مدار را هیچ چیز ننوشتم. ریاضی تا آنجایی که خوانده بودم، یعنی نصف جزوه، جواب دادم. نمره اش آمده. 9 شدم. امتحان زبان که داشتم می گفتم فکر کن فرمان خدا این است که این درس را تمام بخوانی. تو چه میکنی در مقابل این فرمان؟ حاظری بخوابی؟ آن طور که باید رفتار نکردم اما بخش اعظمی از شب را بیدار بودم و کمتر به بطالت گذراندم. خیلی خوب نخونده بودم اما تمام کردم. امتحان را نسبتا خوب دادم. سر امتحان کلمه ای بود که یادم نمی آمد و هیچ گمان نمی کردم که یادم بیاد اما یک باره یادم آمد. مثل معجزه! الکترونیک را بیشتر به خاطر کنددستی ام خراب کردم و برنامه سازی و اندیشه هم خوب بود. فکر می کردم برنامه سازی را بیست می شوم اما امروز دیدم 19 شدم.

استاد اندیشه به شوخی سر کلاس از سختی امتحانی که می گیرد می گفت و با لحن و لحجه خاصش می گفت قیامتیه روز امتحان. از اینکه ورقه ها را سریع تصحیح می کند می گفت و توصیفات دیگری می کرد که تقریبا همه اش روز امتحان مطابق درآمد.

روز ها و شب هایی داشتم این روزها و شب ها که نوشتنش طوماریست و باز هم گویا نخواهد بود.

روز عاشورا در مهدیه با حسی که کلمه های خوبی برایش ندارم به بچه های کوچک، خصوصا نوزادها و مادرهایشان نگاه می کردم. بعد در تاریکی انجا در پیشگاه خدا از خیر همسر گذستم. شب که گوشی را نزدیک 12 روشن کردم اس ام اس س.. را دیدم که پرسیده بود کجایی؟ فردایش که باهاش در تماس بودم گفت می خوست ببینتم و راجع به دوست همسرش با من صحبت کند. البته قبلا هم راجع به این شخص باهام حرف زده بود اما بعد دنبالش را نگرفته بود. بهش گفتم الان وقت امتحانات است و بماند برای بعد از آن. اون هم گفت که .....

فردا قرار است پ.. را ببینم. باید امشب به حرفایی که می خواهم بزنم فکر کنم. راستی س.. باردار است.

شمس

الان که داشتم می رفتم طبقه پایین توی حیاط سرم رو بلند کردم رو به آسمون. کمی متمایل به غرب جغرافیایی یه ستاره بزرگ توی آسمون بود. تا سرم رو چرخوندم که ستاره دیگه ای ببینم، چشمام افتاد توی صورت ماه. قرصش تقریبا کامل بود و عجییییب می درخشید! دوباره که داشتم می رفتم بالا ایستادم و نگاش کردم. صورتم رو نگه داشتم طرفش تا نورش رو بتابونه روش. امروزه می دونیم که ماه جنسش سوزان نیست و نور نداره اما چه زیبا می درخشه توی این تاریکی! همه چیز جهان انگاری تمثیلیه برای انسان. انسان هم می تونه بدرخشه مثل ماه! اما بعضیاشون مثل خورشید می درخشند. اینها اونهایی هستند که به وادی عرفان قدم میگذارند و وجودشون لایق سوختنی تابنده میشه.  مثل "شمس". چه جالب که بعضی ها همانگونه که نام گرفته اند می شوند! البته شاید شمس تبریزی بعدها ملقب به شمس شد. اما این که مانند اسمت شوی در موارد دیگر هم اتفاق افتاده، گاهی هم نیافتاده. فکر می کنم بستگی به نیت پدر و مادر هنگام بستن نطفه دارد. خوب بر مبنای همان نیت هم اسم برای بچه شان می گذارند. ولی همیشه نیت شان نمی گیرد که من امروز می دانم که این دلیل دارد!

بگذریم فعلا...

پست قبلی را که نوشتم، هنوز آپ نکرده بودم که رفتیم بیرون و بعد که آمدیم خانه فهمیدم دانشگاه قبول شدم. هنوز که یکی دو هفته می گذرد درست مثل آن زمان ها که نمی دانستم چرا باید شکرگذار خدا بود، هنوز درست و حسابی ازش تشکر نکرده ام. او می گوید وقتی به انسان نعمتی می دهیم آن را مال خودش می داند و به آن سرگرم می شود و وقتی از او می گیریم ناامید می گردد. راست می گوید.

می خواستم این هفته را به قول دکتر فکوس کنم روی درس های پایه تا برای شروع تحصیل در این مقطع، آمادگی داشته باشم. هفته تمام شد. مثل همه دوران تحصیلم. درست مثل گذشته ها!: با خیالات، تفریح، استراحت، خواب، گناه،...   و فردا باید برای اولین روز بروم دانشگاه.

قبل از ملاقاتم با ماه باز یاد حرف محمد افتادم که می گفت: آدمها با یک سری خصوصیات متولد می شوند و تا همیشه همان طور می مانند. دوست نداشتم دوباره به این حرف برسم! من می خواهم بی هیچ ترسی بگویم که می خواهم آنی بشوم که باید باشم! می خواهم حق باشم! نه باطل! همین! توی حیاط دقایقی که لبه حوض نشسته بودم رخ در رخ ماه، گفتم خدا می خواهم در لحظه زندگی کنم. در حال. به قول حسین پناهی: زندگی یه لحظه است/ تفسیر یه تعبیره! فکر می کنم قدم اول حق شدن هم همینه.

اون موقع که می گفتم آدمیزاد ناسپاس و قدر نشناس و فراموش کاره، حالا می دونم که معیار اصلی اون آدمی که می گفتم خودم بودم. من فراموش کردم که از چه ذلتی بیرونم کشید. فراموش کردم که اون این کار رو کرد. آیات رو فراموش کردم. و این شد که شکر رو بایست ندونستم! من رو ببخش خدا! ازت خواستم که حقیقت رو بدونم! گفتی! گفتی و نشان دادم که لیاقتش رو نداشتم چون همونجور رفتار کردم که وقتی نمی دونستم!!!!!!!!!!!!!!! من رو ببخشش! من احمقانه از پناه تو بیرون اومدم و تو هی داری حفظم می کنی!

خدا وقتی نمی تونم ازت تشکر کنم احساس بدی دارم!

توبه می کنم! مهربونم می دونم می پذیریم چون خودت گفتی و تو راست می گی.

این روزها

همیشه نسبت به هر چیزی که حس نمی کردم اساسا به دردم می خوره بی اهمیت بودم. حتی اگر همه مردم درباره اون می دونستند، من تلاشی برای دانستنش نداشتم. حتی اگه برای همه مردم با ارزش بود، برای من نبود و کوچکترین حرکتی به سمتش نمی کردم. اما مشکل این بود که آن ها را در خیال زندگی می کردم. آنچه در رویای من می گذشت، در واقعیت مردم، همه و همه به وقوع می پیوست. آنقدر چیز ارزشمندی برای جذبم ندیدم و بی حرکت ماندم و با خیال تخدیر کردم که تمامی توان زندگی کردنم را باختم.

...

این روزها، این شب ها ...

از اوایل شعبان یعنی روز بعد از کنکور یا شاید از همان روز بعد از مدت ها نماز خواندم. تقریبا از همان زمان در طرح تابستانی سوره اسرا شرکت کردم. هرچند بعضی روزها مثل روز آخراز برنامه جا ماندم. "این شب ها" نگاه می کردم و از میان گفته ها یادداشت بر می داشتم تا نیمه شعبان.

"مهدی طباطبایی " در همین برنامه "این شب ها" گفت: در شب نیمه شعبان، سه مرتبه سوره یاسین را به سه نیت بخوانید و سه نیت را هم ذکر کرد.

آن روز عصر زن عمو مراسم جشن نیمه شعبان (تولد حضرت مهدی) در خانه داشت که ما هم شرکت کردیم و از آنجا رفتیم دنبال خاله "ن" . من را رسانند خانه و خودشان رفتند برای جشنی که در مجتمع گل نرگس برگذار بود.

غسل کردم. ساعت تقریبا 12 شده بود. شروع کردم. کمی بعد هم مامان اینا اومدن. فکر می کردم آن شب اولین نماز شبم را می خوانم. سوره یاسین را – خصوصا به این خاطر که ترجمه اش را درست بلد نبودم - تکه تکه در بین هر دو رکعت نماز می خواندم تا اینکه چرتم گرفت. طوری که درست مثل چرت زدن معتادها، پلک هایم روی هم می آمد و بازشان می کردم. دیگر نه کلمات را درست میدیدم و نه می دانستم چه می خوانم. چقدر ضعیف است انسان!! گمانم یکی دو بار روی سجاده دراز کشیدم تا اینکه هنوز شفع و وتر را نخوانده بودم که تصمیم گرفتم بروم روی تخت استراحت کنم. چنان خوابیدم که نماز صبح را بیدار نشدم. به قولی برای انجام مستحب واجبم ترک شد.

یادم هست روزهای اول ماه، من که تا پیش از آن تا ساعت 9 یا 10 یا حتی 12 می خوابیدم و دوباره عصر هم تا غروب، به یکباره صبح زودتر از همه بیدار می شدم و عصر هم نمی خوابیدم و بقیه تعجب می کردند. بابا می گفت چرا اینقدر خوابت کم شده. باید برنامه سوره اسرا را می دیدم خصوصا در "آفتاب شرقی" و سر وقت نماز می خواندم، و ساعات نسبتا زیادی قرآن تلاوت می کردم و مامان می گفت بابا می گوید فکر کنم همین طور پیش برود تا چند وقت دیگر قاری قرآن می شود و در این رابطه شوخی هائی می کردند که خوشم نمی آمد.

آن روزها (و این روزها) همه چیز به وضوح از آسمان نازل می شد و تو می توانستی همه آنها را اتفاقی و طبیعی بگیری. همانطور که آیات و معجزاتی که پیش از آن در زنگی ات رخ داده بود را.

شعبان تمام شد. فکر می کنم یکی دو روز قبلش، یک شب که باز "مهدی طباطبایی" مهمان "این شب ها" بود، گفت: شب آخر شعبان غسل کنید، بعد تشت آبی بگذارید و از آن سی مرتبه مشت آب با دو دست بردارید و روی سر بریزید. (گفت اینکه چرا 30 بار سری است که خدا می داند) بعد فردای آن، در روز اول رمضان باز هم غسل کرده و همان عمل با تشت آب را تکرار کنید و گمانم گفت شبش کمی گلاب کف دست ریخته و آن را روی سر و صورت خود بکشید. گفت که این سری اعمال مواهبی دارد مثلا اینکه یک بیماری پوستی را رفع می کند. (که البته من هم سریع یاد مشکل پوستی خودم افتادم) طبق توصیه اش عمل کردم فقط مرحله گلاب فراموشم شد. شب آخر شعبان موفق شدم برای اولین بار نماز شب بخوانم. چیزهایی در نظر داشتم که از خدا بخواهم. هرچند نسبت به همه آنها مطمئن نبودم. من کلا آدمی نبودم که زیاد دعا کنم. چون در درجه اول واقعا نمی دانستم چه چیز ارزشمند و حق است تا آن را طلب کنم و گاهی هم واقعا خودم را مستحق خیلی چیزها که دلم می خواست نمی دیدم. آن شب تنها چیزی که به ام گفت از او بخواهم " یقین" بود و این تنها و تنها چیزی بود که خواست که طلب کنم و گفت اگر تلاش کنی به ات می دهم. گفتم دادنش به سال نکشد! چیزی نگفت. بعدها به ام فهماند که کسی که همچین حرفی می زند جزء کسانی است که رهسپار جهنمند. و بعدها بهتر فهمیدم برای چه مقام بلند مرتبه ای دعوتم کرده است.

و در شب های قدر منی که در احیای اول شعبان – یعنی فقط یک ماه پیشتر از آن – به آن حال افتاده بودم، هر سه شب را بیدار ماندم. در این شب ها از خدا خواستم که همواره محقق باشم و به راه تحقیق. خواستم که محقق شوم. خواستم که قدرت تمیز حق از باطل را به ام بدهد. و باز هم از او یقین خواستم. که فهمیده بودم که فرق هستبین ایمان و یقین. "عافیت" یعنی همان چیز که پیامبر گفت بهتر است در این شب بخواهیم را و شفای تنم را و البته این یکی را با تردید و عاقبت به خیری برای خانواده ام را خواستم و برای خواهر و دو خاله ام دعا کردم. یادم نرود که من تا پیش از این در دعا کردن درمانده بودم! یادم نرود که چقدر درمانده بودم.  یادم نرود ایمانی که قرآن در قلبم نهاد. یادم نرود که دراین مدت که حس می کنم بهترین ایام عمرم بود چون درآن بیداری بود، با این حال در همین ایام که از پستی و زبونی فاصله گرفته ام، چند بار به ذلت و حقارت سقوط کردم. به قولی به مرتبه ای که در آنی هیچ تصمینی نیست. چه بسا سقوط بدتری داشته باشی.

این روزها معمولا بعد از نماز دعا می کنم که نگه ام دارد. که نگذارد گم شوم. که البته این همان سوره حمد است.

امروز یکشنبه 31 شهریور است و پریروزعید فطر بود. دیروز پستی از "کورش" را می خواندم که برایم درس بزرگی بود. البته این روزها با این گونه چیزها که نازل می شوند کم مواجه نشدم!

امروز بعد از نماز صبح چند خطی از این نوشته را که نوشتم برای یادآوری دعای ماه شعبان مفاتیح الجنان را آوردم و باز کردم. دعای عرفه آمد. آنچه را برایش رجوع کرده بودم را کنار گذاشتم و چند صفحه ای از این دعا راخواندم. چه شرح حالی را از انسان ارائه می دهد حسین!

مدتی است روی سوره غافر (مومن) تمرکز کرده ام و دارم حفظش می کنم. طی ماه رمضان در اغلب روزها برنامه جزخوانی قرآن از شبکه 3 که در حرم حضرت معصومه انجام می شد را نگاه می کردم همراه مامان و "ر" . خیلی خوب بود. ترجمه آیات را هم می نوشتند ومن بیشتر آن ها را می خواندم. به سوره غافر که رسید چند اشکال در قرائت خودم پیدا کردم که به این واسطه رفع شد. مثل وقتی که نون تنوین دار به یرملون می رسد. درکل مرور خیلی خوبی بود و چیزهای زیادی دریافت کردم. سوره مزمل خیلی جذبم کرد: انا سنلقی علیک قولا ثقیلا.

تصمیم دارم امروز را برنامه ریزی کنم تا شروع کنم به درس خواندن و زمستان در کنکوردانشگاه علمی کاربردی قبول شوم. می خواهم این بار به گونه ای دیگر وارد دانشگاه شوم.

بازم توی زندگیش هستن..

الان رفتم بلاگ محمد و دیدم یه کامنت به کامنت دونی آخرین پستش اضافه شده.. باز کردم.. اسم نویسندش بود: "کسی که خیلی وقته از زندگی و حتی خاطرت رفته" و زیرش نوشته بود چرا آپ نمی کنی محمد... گفتم نکنه احتمال بده اون من باشم! اون موقع که تازه رابطمون قطع شده بود، یکی دو تا پست راجع به بی حوصلگی و مشکلات شغلی و غیرش نوشته بود (بعد ها اون پست ها رو حذف کرد) که زیر اون ها هم کامنت های مشابهی بود! همینطور بی نام، دوستدار و دور! .... حداقل فهمیدم آدمهای مشابه من توی زندگی اون باز هم هستن! کاش اون موقع راجع به اونی که باهاش بهم زده بود بیشتر پرسیده بودم!! کاش آمارگیرش قفل نداشت و می رفتم ببینم واقعا هر روز بیست سی نفر به بلاگش سر می زنن؟... چند روزیه دلتنگیش گریه های شدید شبونه برام به همراه داشت. اون تنها کسی توی زندگیم بود که با عشوه جذبم شد. قبل وبعدش دیگه همچین غلطی نکرده بودم و نمی کنم. دیگرانی هم بودن که دوستشون داشتم، براشون دلتنگ شدم. اشک هام برای آرش هم یادمه اما هیچ کس به اندازه محمد عاشقم نکرد!  

به هر حال من که به خاطر نواقص جسمی و روحیم قصد ازدواج ندارم. سعی می کنم تواناییم رو برای چیز های ارزشمند دیگه ای بذارم.

متشکرم برای اینکه از نفرت داشتن از آدمهای دیگه دورم می کنی و بدی هام رو نشونم می دی.